تبليغاتX
جاده ها

جاده ها

از یک نویسنده، راجع به همه چیز

بدون شرح

این مقاله در شماره امروز کیهان، پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸، آمده است:

 

آموزش كودتاي مخملين در يك بازي رايانه اي

پس از ناكامي جريان وابسته به غرب درخصوص كودتاي مخملي در ايران، اخيرا يك شركت توليدكننده بازي هاي رايانه اي اقدام به طراحي و عرضه يك بازي كرده است كه كاربران آن در مراحل مختلف بازي با شيوه هاي براندازي آشنا مي شوند.
اينگونه توليدات حاكي از آن است كه جريان مخالف جمهوري اسلامي براي براندازي با برنامه ريزي عميق و بلندمدت به ميدان آمده و مقابله با اين دسيسه ها، طراحي هاي همه جانبه اي را مي طلبد.
در همين زمينه جوان آنلاين درتوصيف اين بازي كامپيوتري نوشت: در اين بازي كه نسخه كپي شده آن به صورت گسترده و با قيمت بسيار ناچيزي در سطح كشور عرضه شده است كاربر اين بازي به عنوان مسئول يك گروه 60 نفره برگزيده مي شود و با همراهي اين 60 نفر دست به اقدامات براندازانه مي زند.
همچنين در بخشهاي ديگر بازي، اين گروه 60 نفره با روشهاي اغتشاشگري، تسخير شهر، شناسايي نقاط حساس و ديگر اقدامات خرابكارانه آشنا مي شوند و در نهايت موفق به براندازي حكومت محلي توسط رفتار بدون خشونت مي شود!
اين بازي توسط يك جريان مشكوك به صورت قاچاق وارد كشور شده است و با كرك كردن آن دست كاربران را براي استفاده نامحدود و توزيع گسترده باز گذاشته است.
گفتني است پيش از اين شركت kuma توليدكننده بازي هاي رايانه اي بازي اي تحت عنوان حمله به ايران روانه بازار كرد كه در آن سربازان آمريكايي به تاسيسات اتمي كشورمان حمله مي كنند. همين شركت قبل از حمله آمريكا به عراق و افغانستان، بازي هاي رايانه اي كه در آن حمله آمريكا به اين دو كشور شبيه سازي شده بود را توليد و به بازار خاورميانه فرستاد. از همين رو عرضه بازي حمله به ايران بار رواني سنگيني را به جامعه تحميل كرد، چرا كه پس از عرضه 2 بازي قبلي، اين بازي ها به واقعيت تبديل شده و آمريكا به اين دو كشور حمله كرد.
با نگاهي به گذشته و حال توليد بازي هاي رايانه اي، به اين نتيجه مي رسيم كه متناسب با پيشروي سيستم براندازي نرم توسط قدرتهاي استكباري، رويكرد توليد بازيهاي اين كشورها نيز از نبرد ميداني و سخت به سمت توليد بازيهايي با محتواي جنگ نرم رفته اند.
آن چيز كه در اين بين بيش از پيش به چشم مي خورد، اين است كه كمپاني هاي وابسته به جريان رسانه اي غرب ضعف كشورمان در توليد بازي هاي موثر سوءاستفاده و مسائل سياسي روز را دستمايه نوشتن سناريوهايي براي اين قبيل بازي ها كرده است و در آن سناريويي طراحيي كرده كه اتفاقات بازي را براي كاربر آن باورپذير مي كند. لذا لازم است، مسئولان فرهنگي و امنيتي ضمن توجه به ارائه بازيهاي مختلف در سطح جامعه، نيم نگاهي نيز به توليد بازيهاي فاخر جهت مقابله با اين تهاجم نرم دشمن داشته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:43  توسط   | 

سریال جدید خاندان قذافی

هانیبال قذافی

در عالم سیاست، قذافی و خانواده اش پدیده های عجیبی هستند. حالا هم سریال جدیدی را شروع کرده اند: هانیبال قذافی، پسر سرهنگ، به همراه همسرش برای تعطیلات به ژنو می روند. خانواده قذافی غیر عادی هستند اما آنها هم مانند هر عرب پولداری عاشق سوئیس هستند. در سوئیس، آقای قذافی و همسرش که فراموش کرده بودند در اروپا هستند، با یک زن خدمتکار همان طور رفتار می کنند که در کشور خودشان رایج است. این را دیگر همه می دانند که در کشورهای عربی، خدمتکاران و کارگران جزء مایملک افراد به شمار می روند و هر کاری که بخواهند با آنها انجام می دهند. این البته اختصاص به کشورهای عربی ندارد. مثلا، مالزی هم ید طولایی در این زمینه دارد. کافی است نگاهی به روزنامه های مالزی بیندازید تا ببینید روزی نیست که شکایتی در این زمینه در دادگاه ها مطرح نشود. البته شخصا تا به حال ندیده ام این شکایتها به جایی برسد.

خلاصه، خدمتکار آقای قذافی شکایت به پلیس می برد. پلیس قانونی را که در خاک سوئیس لازم الاجراء است، اجرا می کند: یعنی قذافی و همسرش را به جرم اعمال خشونت، دو شب بازداشت می کند. بابای هانیبال، یعنی همان سرهنگ قدافی، به تلافی این قضیه، می گردد دو شهروند سوئیس را در لیبی پیدا می کند و آنها را ممنوع الخروج می کند یعنی در واقع به گروگان می گیرد!

این قضیه برای هر دو کشور هزینه های سیاسی زیادی داشته است، به خصوص برای سوئیس. اما ظاهرا سوئیسها هزینه ها را به جان خریده اند تا به آقازاده های عرب حالی کنند که در خاک سوئیس، قوانین سوئیس اجراء می شود و قوانین سوئیس برای همه یکسان است و اجازه بدرفتاری با زیردستان را به کسی نمی دهد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط   | 

نون خشک، دمپایی پاره، مقاله علمی، آهای بدو که تموم شد...

عجب چیزهایی که روی نت دیده نمی شود!

وصف مقاله فروشی و تز فروشی و مدرک فروشی در ایران چیز تازه ای نیست اما نمی دانم شما هم دیده اید که اخیرا شکل اینترنتی پیدا کرده است یا نه. اگر ندیده اید، یک سری به این بلاگ بزنید، هم فال است و هم اسباب تامل و عبرت: http://bmatin.blogfa.com/.

مثل روز روشن است که اینها حاصل کار فروشنده نیست. خدا می داند صاحبان اصلی این مقالات کجا هستند که این طور دسترنجشان به تاراج می رود.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط   | 

بازهم رفسنجانی

این دفعه بدون شرح و مربوط به مراسم تودیع لاریجانی، رئیس جدید قوه قضائیه است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 21:0  توسط   | 

باز هم رفسنجانی

رفسنجانی در نماز جمعه

من به آقای رفسنجانی علاقه خاصی ندارم، کینه خاصی هم ندارم اما حساسیت خاص دارم. به نظرم وضعیت او بسیار جالب است، بازیهای او بسیار جذاب است، ماکیاولیسم او حیرت آور است. هر وقت منفعتش ایجاب کند در صحنه حاضر است، هر وقت به ضررش باشد ناگهان غیبش می زند. مانند بازیگران نمایش سایه ها است: در آن واحد، هم هست و هم نیست.

صبح گفتند می آید نماز جمعه را می خواند این هفته. نوبتش بود که بیاید. بعد از ظهر، دفترش خبر را تایید کرد اما غروب خبر را از روی سایتش برداشتند و گفتند بعدا خودش اعلان می کند.

عجب بازیگری است این مرد، چه بازیها که نیاموخته است از روزگار، از همنشینی با بعضی کسان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 4:53  توسط   | 

روز مبادا

این روزها، بازار نامه و نامه نگاری داغ است. این یکی را نبوی نوشته است به هاشمی رفسنجانی. نامه طولانی بود، این بخش از آن به نظرم ساده و جالب تر است:

 

آقای هاشمی رفسنجانی!

هر آدمی آبرو و حیثیت و منزلت و اعتبارش را برای " روز مبادا" یش ذخیره کرده است. در سن هفتاد و پنج سالگی هستید و با هر حساب که بکنید روز مبادای شما چندان از امروز دور نیست، جمعه شاید روز مبادای شما باشد. شاید همین جمعه روزی باشد که باید ذخیره آبرو و سیاست و کیاست تان را خرج کنید. شاید همین جمعه روزی باشد که لازم بشود که شما چنان با درایت سخن بگوئید که سبزپوشانی که در صورت حضور میرحسین موسوی رئیس جمهور ایران به نماز جمعه می آیند شما را تشویق کنند و به همان که قبلا گفته اید فخر کنید که " افتخار من این است که بیست سال منتخب مردم بوده ام." آقای هاشمی! شما باید در نماز جمعه از تقلب بزرگ و حق کشی ناجوانمردانه ای که باعث مرگ قریب صد جوان بیگناه و حبس بیش از 1500 تن از بهترین فرزندان این مملکت شد، بگوئید و اعلام کنید که این انتخابات باید تجدید شود. شما باید بگوئید که احمدی نژاد رئیس جمهور ایران نیست و هر روز ماندنش بر سریر قدرت موجب آبروریزی حکومت، بی حیثیتی بیشتر دولت در جهان، بی احترامی به مردم و ریخته شدن خون مردمان پاک توسط اراذل و اوباش حامی احمدی نژاد می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 5:24  توسط   | 

آبی که گرم نشد، عالی جنابی که بایگانی شد...

چند سال پیش که رفسنجانی به شدت در ایران از طرف اصلاح طلبان مورد انتقاد قرار گرفته بود، یکی از جامعه شناسان ایرانی مقیم اروپا معتقد بود اگر روزی کشور در  وضعیت بحرانی فرو برود، رفسنجانی از معدود افرادی است که توانایی بیرون بردن کشور از بحران را دارد.

 عکسی از آقای رفسنجانی به همراه خانواده اش

من همان روز هم اعتقادی به این حرف نداشتم چون برای این که سیاستمداری بتواند چنین نقشی ایفاء بکند باید از میزان بالایی از مشروعیت و مقبولیت برخور دار باشد که آقای رفسنجانی چنین  مقبولیتی نداشت، اگر داشت که در انتخابات مجلس نفر آخر نمی شد! از آن مهم تر، صرف داشتن توانایی و قدرت و  نفوذ کفایت نمی کند، بلکه داشتن میل و اراده و توانایی گذشتن از منافع فردی نیز لازم است. به نظر من همین که آقای رفسنجانی بعد از آن مناظره ای که از سوی احمد نژاد به انواع و اقسام مفاسد متهم شد و دم بر نیاورد، خود نشان دهنده این است که این اتهامات، یا دست کم بخش مهمی از آن، صحت داشته است! منظورم این است که:  منافع فردی آقای رفسنجانی ایجاب نمی کند که ایشان میدان دار بشود، پس منافعی در کار هست، منافع مهمی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 6:31  توسط   | 

احساس؟

مناضره احمدی نژاد و موسوی بسیار جذاب بود. آرامش موسوی و جوشش احمدی نژاد دیدنی بود. در پایان یک سوال برای من مطرح بود: کسانی که چهار سال پیش این آقا را انتخاب کردند، الان احساس شرم نمی کنند از داشتن یک چنین رئیس جمهوری؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:1  توسط   | 

عذر خواهی

خدمت دوستان عزیز عرض کنم بابت به همر ریختن پست قبلی با عنوان "دست از سر ترجمه بردارید، قتسمت دوم!" از شما عذر می خواهم. البته علتش مشکلات فنی بلاگفا بودم که زمان آپ کردن حسابی اذیتم کرد و هر چه کردم نتوانستم اصلاحش کنم. ضمنا حیفم می آمد آن پست را حذف کنم. این نویسنده عزیز به گردن همه ما حق دارد و همه مدیون فرهنگهایی هستیم که او نوشته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 4:37  توسط   | 

دست از سر ترجمه بردارید قسمت دوم!

قبلا پستی نوشته بودم با عنوان "دست از سر ترجمه بردارید". این مطلب را بخوانید تا ببینید چه بر سر مترجمین آمده است. ضمنا، هر کس با زبان سر و کار دارد این نویسنده بزرگ را می شناسد و اذعان دارد که عظمت خدمتی که او به ترجمه کرد، در وصف نمی گنجد:

 

دکتر باطنی، زندگی نامه
 

 
 
دکتر محمد رضا باطنی، زبان شناس،

دکتر محمد رضا باطنی، زبان شناس، بیست و هفت سال پیش، به سال ۱۳۶۰ در چهل و هفت سالگی، سنی که تازه یک استاد دانشگاه به بار می نشیند، تن به بازنشستگی اجباری داد.

اگر بازنشسته نمی شد در همان دورانی که هر چند روز یک بار لیست بلند بالایی از استادان اخراجی در روزنامه ها منتشر می شد، اخراجش می کردند. می گوید بعد که بر حسب تصادف فهرست اخراجی ها را دیدم چون الفبایی بود نام خودم را اول لیست دیدم.

در سرتاسر زندگی اش عضو هیچ گروه سیاسی نبوده، اما تاب تحمل ناروایی را نیز هرگز نداشته است. به اعضای ستاد انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ، انقلاب برنمی دارد، به فرض هم که بردارد به ستاد احتیاج ندارد، به ستاد هم که احتیاج داشته باشد آیا شما بهترین پنج نفری بودید که می بایست گزیده می شدید؟

"بهار سال ۵۹ بود... دانشگاه ها تعطیل شد، ولی ما به دانشکده سر می زدیم. یک روز خبر دادند که ستاد انقلاب فرهنگی از استادان دانشکده ادبیات خواسته است در دانشکده حقوق جمع شوند تا مطالبشان را برای آن ها بگویند... پس از افتتاح جلسه، آقای سروش مفصل صحبت کرد. بعد هم یک نفر دیگر حرف زد...این ها به این نیت آمده بودند که وانمود کنند با استادان مشورت شده است و بعدها نگویند پشت درهای بسته تصمیم گرفته اند. این بود که بلند شدم و گفتم فرهنگ، انقلاب بر نمی دارد ... ".

متولد ۱۳۱۳ اصفهان است و اکنون در هفتاد و سه چهارسالگی، پنجاه سال است که در تهران زندگی می کند، و در این شهر پر ازدحام با همسرش شهین – شاگرد سابقش که ۴۰ سال از ازدواج شان گذشته - در محلی آرام، در آپارتمانی نسبتا راحت اما بی ذره ای تجمل و جلال و جبروت، سکونت دارد.

هر دو فرزندش - شیدان و آرش - چند سالی است که از ایران رفته اند، و دلتنگی خانه که هرگوشه اش با خود یاد و یادگاری از فرزندان سفرکرده دارد، با بازیگوشی های توله ای – پوشکا – که اینک شش ساله است، کم رنگ تر شده است.

پس از ترک دانشگاه و بازنشستگی اجباری، خانه نشین شد – کلافه از بیکاری و دستخوش افسردگی شدید. تا این که یک روز تلفن زنگ زد و به کار دعوتش کردند؛ یک کارخانه گچ تحریر مدیر عامل می خواست. اگر چه او اهل کارهائی از این دست نبود اما چون دعوت کننده دکتر ضیایی، معاون پیشین دانشگاه تهران، بود پذیرفت.

 یک شب با خودم فکر کردم که کار اصلی من در زندگی، کار علمی است. حالا اگر از زبان شناسی زده شده ام و نمی خواهم حتا فکرش را هم بکنم، پس بروم دنبال یک کار دیگر. آمدم نشستم به ترجمه کردن
 

پنج شش ماهی از کار تازه اش نگذشته بود که سیل انقلاب آن کارخانهً کوچک را هم بلعید؛ و پی آمد مصادرهً کارخانه، خانه نشینی دوباره بود. ناگزیر می بایست به جستجوی کار دیگری برمی آمد، اما برای یک استاد دانشگاه که سال ها سروکارش با علم بوده، چه کاری درخور است: "یک شب با خودم فکر کردم که کار اصلی من در زندگی، کار علمی است. حالا اگر از زبان شناسی زده شده ام و نمی خواهم حتا فکرش را هم بکنم، پس بروم دنبال یک کار دیگر. آمدم نشستم به ترجمه کردن. اولینش همان کتاب "درآمدی بر فلسفه" بوخینسکی بود..." و بعد هم کتاب های دیگری چون "انسان به روایت زیست شناسی" که به اتفاق همسرش ترجمه کرد، "فیزیولوژی خواب"، "دانشنامهً مصور"، "ساخت و کار ذهن"، و ... اما این کارها برای کی نان و آب داشت که برای دکتر باطنی داشته باشد.

پس از چندی همکاری با انتشارات فرهنگ معاصر را آغاز کرد و دست به کار فرهنگ نویسی شد و اکنون بیش از دو دهه است که دست در این کار دارد. می گوید: "من از طریق دکتر حق شناس با مؤسسه فرهنگ معاصر آشنا شدم. ابتدا قرار شد برای فرهنگ معاصر یک فرهنگ انگلیسی – فارسی توریستی کوچک تهیه کنم".

اما بعد ناشر پیشنهاد کرد که همان را کمی مفصل تر کند که به درد دبیرستان بخورد. چندی بعد باز ناشر از وی خواست آن را کامل تر کند و به صورت یک فرهنگ یک جلدی درآورد: "به این ترتیب، فرهنگ نویسی آهسته آهسته در من رسوخ کرد و تمام توجهم را به خود جلب کرد".

ویراست اول فرهنگ یک جلدی ِ انگلیسی – فارسی معاصر پس از هفت سال منتشر شد و جایزۀ اول کتاب سال را از آن ِ خود کرد: "ولی من از شرکت در مراسم و گرفتن جایزه ای که به کتاب تعلق می گرفت امتناع کردم".

اکنون ویراست سوم آن فرهنگ با یاری همکارانش با عنوان "فرهنگ انگلیسی – فارسی پویا" از سوی موسسۀ فرهنگ معاصر منتشر شده است. آخرین دستاورد او و همکارانش "فرهنگ فعل های گروهی" ( phrasal verbs ) است و در حال حاضر دست اندرکار تدوین فرهنگ فارسی – انگلیسی است.

دوران کودکی دشواری داشته، آنقدر که یادش هنوز در خاطرش تلخ است. چشمان آبی اش که قاعدتا می بایست ویژگی جذاب چهره اش به شمار آید، برعکس مورد تمسخر همسالانش بود. به محض اینکه به کوچه می رفت تا با آنان بازی کند، شعری ساخته بودند که برایش دم می گرفتند: "زاغولی ببه چشم وزغی".

در زبان عامیانهً اصفهانی به مردمک چشم "ببه" می گویند. این سبب می شد که از کوچه فراری و از بازی با همسالان محروم شود. "با خودم می گفتم چرا باید چشم های من آبی باشد که مورد تمسخر قرار بگیرم... ".

در مدرسه هم وضع بهتر از این نبود. قد و قواره ای نداشت که در تیم فوتبال یا هیچ بازی دیگری شرکتش بدهند. "تنها خرحمالی هایی از نوع مبصری نصیبم می شد... من اصلا بچگی نکرده ام... در تمام آن سال ها احساس می کردم که به من ظلم شده است و همین احساس بود که زندگی را به کامم تلخ می کرد و این تلخی هنوز در من مانده و اثرش را روی زندگی ام گذاشته است. من اصلا آدم شادی نیستم، از نظر تیپ آدم درونگرایی هستم. ممکن است از اینجا تا اصفهان در اتوبوس بغل دست کسی بنشینم و یک کلمه صحبت نکنم.

شاید همین خصلت است که دکتر باطنی را در برخوردهای اول زمخت و انعطاف ناپذیر جلوه می دهد اما پس از چندی معاشرت با شخصی مواجه می شوید که درونش از لطافت چون الماس می درخشد.

 من اصلا بچگی نکرده ام... در تمام آن سال ها احساس می کردم که به من ظلم شده است و همین احساس بود که زندگی را به کامم تلخ می کرد و این تلخی هنوز در من مانده و اثرش را روی زندگی ام گذاشته است. من اصلا آدم شادی نیستم
 

بیماری لاعلاج پدر و فقر بی حساب خانواده سبب شد که در دوازده سالگی دست از تحصیل بکشد و برای کسب معاش در بازار اصفهان پادوئی کند. اما چون حساب سیاق بلد بود، سمت منشی را هم یدک می کشید و این برای کودکی که در تمام سال های ابتدایی شاگرد اول بود، آسان نبود. هر روز صبح همکلاسی هایش را می دید که کیف به دست به مدرسه می روند، اما او باید برای کسب معاش به بازار می رفت. "هر بار با چه حسرتی به آن ها نگاه می کردم".

پس از چند سال کار در بازار، شاگرد یک مغازه خرازی فروشی در چهار باغ اصفهان شد و این نقطه عطفی در زندگی اش به حساب می آید. ضمن کار در این مغازه با شرکت در کلاس های شبانه در هیجده سالگی، سیکل اول دبیرستان را به پایان برد و وارد کار معلمی شد.

پنج سال در روستاها و بخش های اصفهان معلم بود و در سراسر این دوره همواره با کسانی که به دیگران اجحاف می کردند، درگیر می شد. در نخستین مدرسه، همان اول کار دید که مدیر از بچه ها پول دفتر صد برگی می گیرد اما به جایش دفتر چهل برگی می دهد.

با مدیر دعوایش شد که چرا حق بچه ها را می خورد. او را به مدرسه دیگری منتقل کردند که پنج کیلومتر دورتر بود. تمام این مسافت را از خانه اش در اصفهان تا مدرسه در روستا با دوچرخه می پیمود: "آن قدر بر روی زین دوچرخه رکاب زده بودم که باسنم زخم شده بود و مادرم گاهی ناچار می شد به باسنم پماد بمالد و اشکش از رنج من درمی آمد".

در مدرسهً دیگر باز با مدیری که پول تمبر کارنامه بچه ها را به جیب می زد درگیر شد و باز به جای دیگری منتقلش کردند، به دولت آباد. در این جا بود که بار دیگر شروع کرد به درس خواندن. می خواست دیپلم ریاضی بگیرد اما لازمه اش این بود که به طور مرتب کلاس برود و او نمی توانست. ناچار به فکر دیپلم ادبی افتاد چون نیاز به حضور مرتب در کلاس نداشت. می توانست درس ها را پیش خودش بخواند و امتحان بدهد.

دیپلم ادبی اش را در تابستان ۱۳۳۶ گرفت، زمانی که بیست و سه ساله بود - در سنی که دیگران لیسانس و فوق لیسانس شان را هم گرفته بودند. پس از دریافت دیپلم برای روشن کردن وضعیت سربازی اش راهی تهران شد. در آن زمان فارغ التحصیلان دبیرستان پیش از شرکت در کنکور دانشگاه، اول باید وضعیت نظام وظیفه شان را مشخص می کردند و ورود به خدمت سربازی برای دیپلمه ها از طریق قرعه کشی انجام می گرفت.

در صف نوبت برداشتن قرعه ایستاده بود که کسی پایش را لگد کرد و او از شدت درد از صف کنار کشید و در گوشه ای نشست. اما تا دردش آرام بگیرد و خشمش از بد حادثه فروبنشیند قرعه کشی به پایان رسیده بود. عده ای به خدمت اعزام شدند و بقیه که هنوز نوبت قرعه کشی به آن ها نرسیده بود معاف. او یکی از معاف شدگان بود.

با یاد آوری چنین رویدادهائی معتقد است که "اتفاق" در زندگی نقش قاطع دارد و بر "انتخاب" مقدم است و در موارد متعددی، زندگی او را شکل داده است؛ در کودکی اگر وجود پاسبانی در فامیل نبود چه بسا از مدرسه رفتن محروم می شد. پس از آن نیز همن اگرهای زاییده اتفاق است که او را از راهی به راه دیگر کشانده است.

در کنکور دانشکدهً حقوق – رشتهً اقتصاد – پذیرفته می شود، یک دو ماهی در کلاس ها شرکت می کند، اما زودتر از آنچه می پنداشت پس انداز اندکش که از راه معلمی به دست آمده بود، ته می کشد.

بی پولی سبب شد به دانشسرای عالی که در امتحان ورودی آن جا هم پذیرفته شده بود برود و با دریافت کمک هزینهً تحصیلی ( ماهی ۱۵۰ تومان ) در رشتهً زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل ادامه دهد. در آن زمان شاگردان اول رشته های مختلف دانشگاهی را برای ادامهً تحصیل به خارج اعزام می کردند و او آن طور که خود می گوید به حسب اتفاق شاگرد اول شد: "در دورهً سه سالهً دانشسرای عالی ، من نه سال اول شاگرد اول شده بودم، نه سال دوم و نه ظاهرا سال سوم،‌ ولی برآیند معدل سه ساله من و شاگردان دیگر مرا شاگرد اول کرد."

در سال ۱۳۳۹ به استخدام دانشسرای عالی درآمد و در سال ۱۳۴۰ به انگلستان اعزام شد. دانشگاه لیدز او را به طور مشروط پذیرفت چون لیسانس زبان انگلیسی را از دانشگاه های ایران قبول نداشتند. اما در لیدز درجه ممتاز آورد و فوق لیسانس اش را همان جا گذراند. سپس از لیدز به لندن رفت چون می خواست با مایکل هالیدی که بزرگترین استاد زبان شناسی آن روز انگلستان بود کارکند.

"کار کردن با هالیدی دشوار بود. یعنی نمی شد دکترای زبان شناسی را با هالیدی، دوساله بگذرانی. دو سال تمام شد اما رساله تمام نشد."

حدود هشت ماه از کارش باقی مانده بود که از سفارت خواست بورس اش را تمدید کنند تا کار رساله اش را به پایان برساند. اما از او ناخرسند بودند چون در دو سالی که در انگلیس بود مقالاتی نوشته بود و سخنرانی هایی کرده بود و مراوداتی، اگرچه نه چندان نزدیک، با اعضای کنفدراسیون دانشجویان داشت که عده ای از آنان مانند پرویز نیک خواه و ... گروهی تشکیل داده بودند و متهم بودند که کار تیراندازی به شاه در کاخ مرمر را سامان داده اند، و این وضعیت را دشوارتر کرده بود.

به هر روی بورس اش را تمدید نکردند و ناگزیر شد به ایران بازگردد. به محض ورود در همان فرودگاه مهرآباد بازداشت شد و تحت بازجویی قرار گرفت. چندی بعد همان رساله ای را که قرار بود در لندن از آن دفاع کند، با جرح و تعدیل هائی به فارسی برگرداند و با عنوان "توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی" در دورهً تازه تأسیس دکترای زبان شناسی دانشگاه تهران از آن دفاع کرد و دکترایش را گرفت.

 از همان روز اول که پا در دانشگاه تهران و به رشته زبان شناسی گذاشت دید که تقریبا هیچ کس نمی داند زبان شناسی یعنی چه. فکر می کردند زبان شناس کسی است که چندین زبان خارجی می داند یا دربارهً ریشهً لغات اطلاعات وسیعی دارد
 

او که دورۀ تربیت معلم را گذرانده بود و هنوز در استخدام دانشسرای عالی ( دانشگاه تربیت معلم بعدی ) بود، پس از بازگشت به ایران دوباره باید به همان کار پیشین – تدریس زبان انگلیسی – در آنجا ادامه می داد.

از این رو بهتر دید خود را به دانشگاه تهران که تازه رشتهً زبان شناسی دایر کرده بود منتقل کند. در این زمان دکتر محمد مقدم رئیس دپارتمان زبان شناسی دانشگاه بود و هم او بود که زمینه انتقال وی را به دانشگاه تهران فراهم کرد. از همان روز اول که پا در دانشگاه تهران و به رشته زبان شناسی گذاشت دید که تقریبا هیچ کس نمی داند زبان شناسی یعنی چه. فکر می کردند زبان شناس کسی است که چندین زبان خارجی می داند یا دربارهً ریشهً لغات اطلاعات وسیعی دارد. از زبان شناسی تصور فیلولوژی یا فقه اللغه داشتند.

"من چارهً کار را در این دیدم که این علم را رایج و همگانی کنم. اولین مقاله را با این عنوان نوشتم که زبان شناسی چیست؟ ". از آن پس مقاله های بسیاری نوشت و کتاب های متعددی در زمینه زبان شناسی از او به چاپ رسید که پاره ای از آن ها بارها و بارها تجدید چاپ شده است.

دکتر باطنی از همان سال ها به گونه ای همکاری با مطبوعات را با نگارش مقاله هایی پیرامون مسایل اجتماعی و فرهنگی آغاز کرد. نخستین مقاله ای که برای روزنامه ها نوشت یک مبحث اجتماعی و درباره عدم اعتماد بود که آن را برای روزنامه آیندگان فرستاد.

چند روز بعد دید که مقاله اش را چاپ کرده اند و این سرآغاز همکاری با "آیندگان" شد. پیش از آن نیز مقاله هایی برای "سخن" دکتر خانلری نوشته بود. پس از انقلاب هم ابتدا با ماهنامهً "آدینه" و سپس "دنیای سخن" همکاری کرد و مقالاتی نیز در چند نشریهً دیگر از او به چاپ رسید؛ مقالات تأثیرگذاری که مسیر پاره ای حرکات فرهنگی را تغییر داد.

مثال بارز آن نقدی بود که در مجلهً آدینه بر کتاب "غلط ننویسیم" ابوالحسن نجفی با عنوان "اجازه بدهید غلط بنویسیم" نوشت، یا مطلبی با عنوان "کتاب سالی که ضربه فنی شد" دربارۀ کتاب آموزش عربی آذرتاش آذرنوش که بنا به ملاحظاتی از دور کتاب سال بیرون گذاشته شده بود.

در نزد استادان و دانشمندان ایرانی همواره یک سنت پرهیز از کارهای اجرائی وجود داشته که آنان را از آلوده شدن به چنین کارهایی بازمی داشت. دکتر باطنی هم از این سنت جدا نیست. با وجود این یک دوره به کارهای اجرائی تن داده است. اما او آن چنان جدیتی در آن یکی دو سال کار اجرائی به خرج داد که کار دستش داد.

در زمان ریاست دکتر عالیخانی بر دانشگاه تهران یک سال به عنوان مأمور خدمت، ریاست ادارهً آموزش دانشسرای عالی را بر عهده گرفت و به وضعیت آن جا سروصورتی داد. در آن یک سال به قدری موفق بود که پس از پایان ماموریت، دکتر عالیخانی از او خواست که ریاست ادارهً آموزش دانشگاه تهران را برعهده گیرد. دکتر باطنی قبول این پیشنهاد را مشروط به اجرای بی چون و چرای برنامه خود و اجرای مقررات و آئین نامهً آموزشی کرد.

"دکتر عالیخانی حکم را که به من داد، گفتم من اهل مدارا نیستم. آیین نامه آموزشی باید مو به مو اجرا شود. ممکن است اینجا شلوغ شود، دانشجوها اعتصاب کنند، توی خیابان ازدحام کنند، ساواک بیاید،... شما اهلش هستید؟ گفت آره، من هستم و بود. خیلی آدم قرص و محکمی بود. بعد هم مشکلات شروع شد."

اما بسامان کردن امور آموزش، و اجرای آیین نامه، همان گونه که دکتر باطنی پیش بینی کرده بود، سبب بروزتنش هایی در دانشگاه شد. تنش ها بالا گرفت و انعکاس آن به کنفرانس انقلاب آموزشی که هر سال با حضور شاه در رامسر برگزار می شد، رسید. پس از کنفرانس رامسر، عالیخانی را از ریاست دانشگاه تهران برداشتند و آنطور که دکتر باطنی می گوید همه چیز به سرجای اولش برگشت و از کوشش های یک سالهً او برای بسامان کردن وضعیت دانشگاه و اجرای آئین نامه چیزی برجا نماند.

باطنی به تدریس برگشت اما ساواک دیگر چنین استادانی را در محیط دانشگاه تحمل نمی کرد. حسین کاظم زاده وزیر وقت علوم او را صدا کرد و از او خواست به وزارت علوم منتقل شود. به وی گفت که ساواک نسبت به او حساس شده و بهتر است چندی در دانشگاه نباشد تا آبها از آسیاب بیفتد.

با وساطت کاظم زاده یک حکم مأموریت مطالعاتی یک ساله برای فرانسه گرفت. برای سال بعد هم یک بورس تحقیقاتی فولبرایت داشت. راهی فرانسه و سپس دانشگاه برکلی در آمریکا شد. "بسیار سال ارزشمندی بود و من بسیار چیز یاد گرفتم."

بدین ترتیب دو سال گذشت اما هنوز اوضاع برای بازگشت به دانشگاه تهران مساعد نبود. نامه ای به نوأم چامسکی در ام. آی. تی در ماساچوست نوشت و ضمن تشریح وضع خود تقاضای بورس کرد. اگر چه بورسی دریافت نکرد اما توانست مدتی به عنوان استاد مهمان در ام. آی. تی بماند. اوضاع که عادی شد، به ایران و به کار تدریس در دانشگاه تهران بازگشت.

چند سال بعد باز دکتر باطنی در فرصت مطالعاتی در خارج از کشور به سر می برد که انقلاب شد. سال ۵۸ به ایران بازگشت، زمانی که ادارهً امور دانشگاه و دانشکده ها شورایی شده بود. او نیز به عنوان نمایندهً انتخابی استادان عضو شورای سرپرستی دانشکدهً ادبیات شد.

 آن قدر از دانشگاه زده شده بودم که حتا دلم نمی خواست بروم کتابهایم را از اتاقم در کتابخانهً مرکزی بردارم. به همین جهت از دکتر حق شناس که اتاقش درست کنار اتاق من بود خواهش کردم این کار را بکند
 

نزدیک به یک سال این وضع ادامه داشت تا آن که در گیرودار انقلاب فرهنگی کلاس ها تعطیل شد. می گوید کلاس او آخرین کلاسی بود که تعطیل شد: "بچه های خط امام آمدند گفتند آقای دکتر کلاس را تعطیل کنید، من هم کلاس را تعطیل کردم."

بعد با ستاد انقلاب فرهنگی درگیر شد و پس از آن به بازنشستگی اجباری تن در داد: "در آن روزها چنان حالم بد شده بود که دنبال کارهای بازنشستگی ام هم نمی رفتم... آن قدر از دانشگاه زده شده بودم که حتا دلم نمی خواست بروم کتابهایم را از اتاقم در کتابخانهً مرکزی بردارم. به همین جهت از دکتر حق شناس که اتاقش درست کنار اتاق من بود خواهش کردم این کار را بکند... دکتر حق شناس با کتابهایم از راه رسید. گریه نکردم اما با بغض تمام این شعر را خواندم:

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

بعد از آن بود که دچار افسردگی شدید شدم...."

حالش که بهتر می شود گه گاه سری به همکاران و دوستان در دپارتمان زبان شناسی می زند و از این سر زدن ها خاطره هایی در یادش مانده است: "در زیر زمین تالار فردوسی در دورهً شاه یک کافه تریا درست کرده بودند که جای دلچسبی بود بخصوص برای من که شاگردانم همه دانشجویان دورهً فوق لیسانس و دکتری بودند و نوجوانی را پشت سر گذاشته بودند و با هم رفیق بودیم؛ پس از کلاس با هم می رفتیم پایین چای و قهوه می خوردیم و گپ می زدیم."

 اصفهان آن روز با امروز قابل قیاس نبود... زیبایی اصفهان به چهارباغ بود و شب هایش. تصور کنید مثلا ساعت ۹ شب تمام چراغ های خیابان روشن است. آمد و شد در حد متعارف است و صدای تار جلیل شهناز از رادیو صدای ارتش در فضا طنین انداخته است. من این خاطره را هرگز فراموش نمی کنم... چقدر دوست دارم به آن دوره برگردم
 

"پس از بازنشستگی، در دورهً جنگ، یک روز که به دانشگاه سر زدم گفتند که پایین، در محل همان کافه تریا، به استادان گوشت می دهند. چند نفری رفتند و من هم با آنها رفتم. دیدم سر همان میزی که معمولا می نشستیم و قهوه می خوردیم یک شقه گوشت گاو به چنگک آویخته اند. یخ گوشت آب شده بود و از آن چکه چکه خونابه می چکید. وقتی این صحنه را دیدم دچار تهوع شدم. رفتم دستشویی و بالا آوردم. و این یکی از موارد نادر در زندگی من است که نه به صورت مجازی بلکه به صورت واقعی از دیدن چیزی دچار تهوع شدم و تا مدتی دوباره رفتم به حالت افسردگی."

به رغم کودکی دشوار و سراسر محرومیتی که در اصفهان داشته است هنوز خاطراتش را از این شهر از سال های دور با شوقی حزن آلود به یاد می آورد: "اصفهان آن روز با امروز قابل قیاس نبود... زیبایی اصفهان به چهارباغ بود و شب هایش. تصور کنید مثلا ساعت ۹ شب تمام چراغ های خیابان روشن است. آمد و شد در حد متعارف است و صدای تار جلیل شهناز از رادیو صدای ارتش در فضا طنین انداخته است. من این خاطره را هرگز فراموش نمی کنم... چقدر دوست دارم به آن دوره برگردم! ".

هنوز مادر و دو خواهرش مقیم اصفهان اند و او گاهی برای دیدار شان به آن جا می رود: "علقهً من به اصفهان حالا فقط فامیلم است. مخصوصا‌ مادرم. اما علقه اش به سرزمین اش از این عمیق تر است.

 من کجا بروم؟ اصلا چرا بروم؟ اینجا خانه من است، وطن من است، اگر قرار باشد کسی برود دیگران باید بروند. به قول شاملو "من اینجائیم" و به قول حافظ "مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش".
 

اکنون بیست و هفت سال پس از بازنشستگی اجباری، دکتر باطنی بی هیاهو در گوشه ای نشسته و به فرهنگ این سرزمین خدمت می کند. آرتروز گردن و دست دارد. یک بار جراحی کرده است و بهبود نسبی یافته اما هنوز با درد می خوابد و با درد بیدار می شود، و با این حال هر روز صبح سر وقت پشت میزش در مؤسسه فرهنگ معاصر نشسته است و به کار فرهنگ نویسی و آموزش جوان ترها می پردازد.

می توانست برود. می توانست در بسیاری از دانشگاههای اروپا و آمریکا به تدریس و تحقیق بپردازد. می توانست گرین کارت بگیرد و ... اما ماند. "من کجا بروم؟ اصلا چرا بروم؟ اینجا خانه من است، وطن من است، اگر قرار باشد کسی برود دیگران باید بروند. به قول شاملو "من اینجائیم" و به قول حافظ "مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش". من با پول آن تراخمی بندر عباسی درس خوانده ام و باید دینم را به آنها ادا کنم. باید اینجا ماند و با نامردمی ها جنگید".

به رغم این همه اعتماد به نفس و سخت کوشی که او را از پادوئی در بازار اصفهان تا تحصیل در انگلستان و استادی مهمترین دانشگاه ایران برکشانده و نامش را نماد زبان شناسی در ایران کرده، دکتر باطنی در موفقیت های خود تردید دارد. وقتی به او می گوئیم شما مرد موفقی هستید می گوید: "نه، من فکر می کنم آدم شکست خورده ای نیستم. آن قدر که در توانم بود توانسته ام کاری بکنم. البته اگر یاری و همدلی همسرم شهین در طی سالهای زندگی مشترک نبود من حتا نمی توانستم بار زندگی روزمره را به دوش بکشم، چه رسد به این که به کار علمی بپردازم".

زیربنای تفکر فلسفی باطنی نسبت به زندگی یا حیات بی شباهت به تفکر فلسفی خیام نیست. "وجود هر یک از ما، و از جمله موجودی به نام محمد رضا باطنی، نتیجه یک اتفاق بیولوژیک است که این اتفاق می توانست رخ ندهد و آب هم از آب تکان نمی خورد. زندگی هر یک از ما جرقه ای است بین دو تاریکی بی انتها. تاریکی ازلی و تاریکی ابدی. به قول کلیم کاشانی:

ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است

و به قول خیام:

از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
از هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتن من بهر چه بود

بهار ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:44  توسط   |